Lost Control   


زندگی يکبار ديگر به من خيانت کرد.
من قبول دارم که بعضی چيزها تغيير نخواهد کرد.
من اجازه داده بودم که فکرهای کوچک تو،‌ دردهای من را بزرگ کنند.
و آن، من را با وابستگيهای شيميائی اش، برای ابديت تنها گذاشته است.
بله، من دارم سقوط می کنم.
چقدر ديگه مانده است که به زمين بخورم.
نمی توانم بهت بگم که چرا دارم شکست می خورم.
آيا متعجبی که چرا من ترجيح می دهم که تنها باشم؟
آيا من واقعا کنترلم را از دست داده ام؟
دارم به پايان نزديک می شوم.
من فهميدم که چه چيزی می توانستم باشم.
من نمی توانم بخوابم، پس يک نفس می کشم و پشت شجاعترين نقابم مخفی
می شوم.
من اقرار می کنم که کنترلم را از دست داده ام.

لینک
یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢ - حمیدرضا ملاهادی