Interview with God   

سلام بروبچه ها. خوبين. آقا مثل اينکه سوتفاهم شده اينجا. من روند وبلاگ رو عوض نکردم فقط و فقط يه استراحت کوچيک به انگشتام دادم بابا سرويس شدم. بی خيال. من فعلا دارم رديف می کنم که يه بيو گرافی از ستريانی بدم. ولی تا تايپش به يه جايی برسه. اين متن فوق العاده رو داشته باشيد تا اوونو برای اول هفته جديد جور کنم.


مصاحبه با خدا :


در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم.
خدا از من پرسيد: دوست داری با من مصاحبه كنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟

خدا جواب داد....

اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند.
اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند.
اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داريد كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند؟

خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند، نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند، كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند، كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند، كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند، دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند، كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم.
و افزودم: چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه...»



Interview with God


I dreamed I had an interview with God
So you would like to interview me? God asked
If you have the time, I said
God smiled
My time is eternity...what questions do you have in mind for me
What surprises you most about humankind? I said

God answered

That they get bored with childhood, they rush to grow up, and then long to children again
That they lose their health to make money, and then lose their money to restore their health
That by thinking anxiously about the future, they forget the present
such that they live in neither the present nor the future
That they live as if they will never die, and die as though they had never lived

God's hand took mine and we were silent for awhile

And then I asked
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

To learn they cannot make anyone love them. All they can do is let themselves be loved
To learn that it is not good to compare themselves to others
To learn to forgive by practicing forgiveness
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love, and it can take many years to heal them
To learn that a rich person is not one who has the most, but is one who needs the least
To learn that there are people who love them dearly, but simply do not yet know how to express or show the feelings
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
To learn that it is not enough that they forgive one another, but they must also forgive themselves

Thank you for your time, I said humbly
Is there anything else you'd like your children to know

God smiled and said

"Just know that I am here"

"Always"



با تشکر از ranginkaman.com و interviewwithgod.net
لینک
یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢ - حمیدرضا ملاهادی